دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
جان مادرت
آهای معلم بد ......چقد جریمه باید؟

دوست عزیزم میدونم یه مدته پست هام داره بدتر از قبل میشه دلیلشم اینه که خود سانسوری من خیلی زیاد شده و این باعث میشه محتاط ترسو بزدل و بی جربزه تر بشم (یعنی از آدمیت در بیام)و حرفهام را نتونم بزنم .شاید بهتره وبلاگی درست کنم که در آن هیچکس من را نشناسه .فکر کنم باید از نو شروع کنم .اینجوری دارم روی اعصاب خیلی ها رژه میرم شرمنده.اگه نظری هم داشتین که مطمئنا سازنده است بفرمایید وگرنه باید کرکره شلم شوربا رو به همین زودی بیارم پایین و برم جایی که بشه حرفی را گفت.این نون شب هم میبینی چه کاری دست آدمیزاد داده خدا.
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
سنگ قلاب
۱)اگر خواستید پروژه ای را در نطفه خفه کنید فقط کافیست از افراد بخواهید مسئله را از همه جوانب بررسی کنند.
۲)لطفا صرفه جویی کنین.خودتون را کمتر کثیف کنین .سعی کنین به همه فکر کنین.این رفیق ما یه وبلاگ نویس خیلی محترمه که لینکش در لینکدونی شلم شورباموجود هست و تشنه لب گرد جهان میگشت و بلاخره آب رو پیدا کرد.خودتون حدس بزنین این کدوم یک از عزیزان لینکدونی این وبلاگه.

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
هنر فقط نزد ایرانیان نیست و بس


سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
سلامی دوباره باید به لبخند صبح فردا
دیشب که طبق معمول خسته بودم و خواب آلود، به خودم کلی فشار آوردم و نشستم پای صحبتهای ریاست محترم جمهور .حرفاش در مورد مافیا و کورلئونه و جمع شدن سازمان مدیریت که تموم شد در کمال تعجب موضوع بحث را به موضوعی جالب به نام مدیریت الهی عوض کرد .از اینجای قضیه آنقدر جالب بود که چهار چشمی تلویزیون را نگاه میکردم.ولی باز هم هیچی از حرفاش سر در نیاوردم. فکر کردم که مدیریت الهی آیا HOLY MANAGMENTیآ GOD MANAGMENTمیشه نفهمیدم وخلاصه مخم مثل همیشه تعطیل شد و به صورت موقت جان به جان آفرین تسلیم کردم و در ثانیه های آخر وداع موقت با این دنیا با پام تلویزیون را خاموش کردم و وداع جانانه ای با روز کسالت بارم نمودم.
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
اندر مصائب خواب دیدن
چند وقت پیش خواب دیدم که از دور داشتم همسرم را میپاییدم وهمسر گرام باخانومی ناز با موهای مجعد و خرمایی که قد بلندی داشت مشغول بگو بخند و خوش وبش بود و مثل اینکه خیلی هم شنگول تشریف داشتند ،دقیقا مثل روزهای اول آشناییمون تیپ زده و به قول ما خیلی تیتیش شده بود .ته ریش تارکانی و شلوار جین بیا منو جیز بیز و خلاصه بقولی لوند ودلبرانه.
رفتم جلو و بهش گفتم این خانوم کیه ؟خیلی طبیعی برخورد کرد و حالتش دیگه داشت بیشتر خونم را به جوش میاورد یاد روزهای خوشمون افتادم بغضم گرفت و یه چک زدم بیخ گوشش و از خواب پریدم
. این گذشت تا فردای همون روز خواهر زاده ام زنگ زد و بین حرفاش گفت آره خاله دیشب خواب دیدم تو و همسرت دارین از هم جدا میشین.من یاد خواب خودم افتادم و خوره شک به جونم افتاد. همون شب رفتیم مهمونی دوستم توی مهمونی معلوم نبود چه جوری فهمیده بود این شوهر گور به گور من وبلاگنویسه.یواشکی بهم گفت تو چه طوری اجازه میدی شوهرت این چرت و پرتها رو بنویسه و همه بخونن و زنها و دخترها نظر بذارن واسش. وای داشتم به حماقتی که تا حالا در زندگیم کرده بودم فکر میکردم چه اشتباهی کردم اون به سادگی تمام من را گول زده بود و هر غلطی دوست داشت کرده بود. توی راه مثل یه کاراگاه خصوصی ازش پرسیدم میشه منم وبلاگت را بخونم ؟ لبخندی زد و گفت مگه چیه تو که همش توی اینترنتی خوب برو بخون بعد با قیافه کاملا روشنفکر گفت خیلی دوست دارم روی بعضی نوشته هام نظرت رو ببینم.پیش خودم گفتم کور خوندی میرم ببینم اون زنیکه کیه با اون موهای فر فری و با اون قد زرافه اش میاد کامنت میذاره واست.
فردا صبح بدون دیدن خوابهای بد خیانتبار رفتم وبلاگش رو خوندم ولی چیز عجیبی ندیدم . از کامنتها هم چیزی دستگیرم نشد پس کنترل نامحسوس را شروع کردم کی میره کی میاد حتی ساعت کلاسهاش و کار دومش را چک کردم ولی چیزی پیدا نشد که نشد. یه بار که خسته از کار اومده بود و طبق معمول لم داده بود و داشت مجله میخوند در کمال ناشیگری ازش پرسیدم راستی اگه بریم محضر حق حضانت بچه و حق طلاق را به من میدی؟ قیافه اش یهو بهم ریخت مثل یه ببر خشمگین نگاهم کرد و با نفرت گفت هیچکدومش رو بهت نمیدم چون من موقعی که این دو تا حق را بهم دادند نقشه ای نداشتم یه جوون عاشق و احمق بودم ولی تو با نقشه داری پیش میری از این به بعدم هر اتفاقی افتاد مسببش تویی .
تا حالا قیافه اش را اینجوری ندیده بودم انگار میخواست بگه تو منو تحقیر کردی و بهت میفهمونم حقارت یعنی چی.میدونستم اون نقطه واکنشش رو غرورشه.از کار خودم خیلی خجالت کشیده بودم.
مستاصل بودم ولی فایده ای نداشت .دیروز اومد و گفت بریم محضر مهریه ات رو ببخش و حق طلاق رو بهت میدم ولی حضانت رو برو تو خواب ببین . نگاش کردم این غریبه که نفرت ازش میچکید برافروخته غمگین با ابروهای درهم کشیده همسرم نبود من نمیشناختمش این مرد اون مردی که زندگیم از وجودش گرم بود عاشق بود بی توقع بودو همیشه کمی خسته نیست. از رفتن طفره رفتم یاد یکی از دوستام افتادم که به خاطر یه مسئله خیلی ساده زندگیش بهم خورد .مردها بعضی وقتها کارهای احمقانه یا بهتر بگم جبران ناپذیر زیاد میکنن.باید چاره ای داشته باشه
داستان غیر واقعی است .
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
دیالوگ امروز
بیدارش نکن بیدارشه پوستت رو میکنه
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
نامه ای دیگر
سلام
دیشب در ضیافتی رفیقی ازچهره جذاب و بازی فوق العاده جورج کلونی صحبت میکرد ومن در ذهنم تمام بازیگران ایرانی و بچه خوشگلهای امروز سینما را مرور میکردم تا مقایسه ای کنم ولی باز هم به اسم تو رسیدم.
قیافه پدر سوخته ات در طوقی،لکنت های زیادت در دشنه،راه رفتنت در تنگسیر،نگاه خسته ات در گوزنها،گله های کودکانه ات در سوته دلان ،اعتراضت در قیصرو زخمهایت در کندومراباز هم به تو رساند.تو الگوی مرد جذاب ایرانی نبودی ولی معنی هنر بازیگر ایرانی شدی وقتی که فیلم بتامکس را لای نان سنگک - گویی که جنس قاچاق بود -به خانه می اوردم و به اتفاق دوستان ذهن گشنه خود را با بازیهایت سیر میکردیم آخ که چقدر دیالوگهایت میچسبید. حتی پس از 16 بار بغض ترکاندن به وقت فیلم هامون جای تو را خالی کردم یاوقتی فقط دود سیگار بود واشک و آژانس شیشه ای باز داشتم شاهکار پرستویی را با تو مقایسه میکردم.
در تصوراتم هیچگاه تغییر نکردی حتی وقتی خبرهای جعلی در مورد کارهای اقتصادی ات به ایران میرسید.حتی وقتی تاترهای کوچکی را بازی میکردی هنوز هم بزرگترین بودی .راستی آنوقتی که کیارستمی تو را به روی صحنه جشنواره بزرگان کن دعوت کرد نمیدانی چقدر ذوق کردیم که ترس از تو نگفتن فرو خواهد نشست.تو و آن دوستانت جنتی عطایی ،منفرد زاده ،قنبری ،فرهاد وداریوش برای مایی که تشنه حرفهایی از جنس خودمان بودیم چشمه ای از اعتراض و ترانه بودید.
سالها قبل وقتی جواب نامه ام را با ایمیل پسرم موفق باشی دادی با اینکه کوتاه بود و مختصر فهمیدم نامه ام را (که کمی خشم وانتقاد نوجوانی در آن دیده میشد)خوانده ای.فهمیدم دوست داری بدانی اینجا چه خبر است.
بهروز عزیز اینجا امن وامان است طبق معمول ژیگولو ها روی جلد مجلات دلبری میکنند،داستان همه فیلمها مردهای دو زنه است و شریفی نیا مرد اول سینمای قحط الرجال ما شده.کندوی اسماعیل گله خدا بیامرز نه عسل دارد و نه زنبور.گاهی با رفیقت پرستویی و مش حسن انتظامی حالی میکنیم ولی دیگر نمیچسبد چون مزه سنگگ عوض شده دی وی دی جای نوار بتامکس را گرفته و ما عشق فیلم ها هم که بماند.زوارمان در رفته.
تا نامه ای دیگر خدا نگهدار
جمعه ششم اردیبهشت 1387
اوا جاذبه تو هم؟
مدتی بود دو نفر از دوستان با تمام حرارت راجع به فواید حجامت صحبت میکردند و اینکه بعد از این عملیات متهورانه چه حس خوبی به انسان دست میده و سبک میشه .منم که کلا بصورت خفن انگیزناک دنبال حس خوب وسبک شدنم دو ماه با خودم کلنجار رفتم و بلاخره هوای نفس به من چیره شد و دیروز رفتم برای حجامت در یک کلینیک کاملا مجهز. بماند که چه بر ما گذشت که اصلا درد نداشت و مثل احساس (نیمدونم چه کنم) بود الان که در خدمت شما هستم از سبکی روی صندلی کامپیوتر ننشستم و مشکل عدیده ای با جاذبه پیدا کردم . از سبکی زیاد کفشهام رو در نمیارم چون پام اصلا به فرش نمیخوره و حس سوزش ناچیزی رو بین دو کتفم حس میکنم .خدایا این حس و حال خوب رو از من نگیر.
نمیدونم این رفیقای ما زیادی غلو میکنن یا ما اصلا تو باغ حس خوب وسبک شدن نیستیم.یکی از همین دوستان میگفت بابا بعد از بنزین زدن قرص مکمل بنزین بنداز توی باک ماشین پرواز میکنه ما هم که کنجکاو (فضول بهتره) قرص رو انداختیم و پرواز را تجربه کردیم البته به اتفاق امداد خودرو.

