یکشنبه دوازدهم اسفند 1386
نمایشنامه
زمان یه روز آخر هفته نزدیک عید
---وای چه دختر کوچولوی خوشگلی چه قدر نازه(به وجد آمده و اونقدر نزدیک شده که کودک خود را در بغل پدر فرو میبرد)
(با انگشتان دست که کلی مانیکور و پدیکور ومقدار متنابهی نقاشی روی ناخن داردو میخواهد لپ دخترک را محکم بگیرد)(پدر با نگرانی به ناخنهای زن نگاه میکند ولی در ظاهر لبخند محوی بر صورت داردو کمی دخترک را به عقب میکشد)
---میشه ببوسمش آخه خیلی فسقلیه .آخ آخ چه تیپی هم زده پدر سوخته بی شرف.کفشای اسپرت پوشیده .فریبا فریبا بیا این جونور رو نیگا کن چقدر عسله.
---نمیشه ببوسینش .شما فقط اجازه دارین باباش رو ببوسن.میخواین همین الان هم میشه(بلند بلند میخندد)
---واه واه چه پر رو .این بچه مطمئنم به مامانش رفته .اصلا هم شبیه تو نیست بیریخت.
---دخترم بزرگ شدی از اینا نشیا. به اینا میگن دیوونه (پدر روی دخترک را ارام میبوسد و لبخند زنان قدم میزند)
