یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
اندر مصائب خواب دیدن
چند وقت پیش خواب دیدم که از دور داشتم همسرم را میپاییدم وهمسر گرام باخانومی ناز با موهای مجعد و خرمایی که قد بلندی داشت مشغول بگو بخند و خوش وبش بود و مثل اینکه خیلی هم شنگول تشریف داشتند ،دقیقا مثل روزهای اول آشناییمون تیپ زده و به قول ما خیلی تیتیش شده بود .ته ریش تارکانی و شلوار جین بیا منو جیز بیز و خلاصه بقولی لوند ودلبرانه.
رفتم جلو و بهش گفتم این خانوم کیه ؟خیلی طبیعی برخورد کرد و حالتش دیگه داشت بیشتر خونم را به جوش میاورد یاد روزهای خوشمون افتادم بغضم گرفت و یه چک زدم بیخ گوشش و از خواب پریدم
. این گذشت تا فردای همون روز خواهر زاده ام زنگ زد و بین حرفاش گفت آره خاله دیشب خواب دیدم تو و همسرت دارین از هم جدا میشین.من یاد خواب خودم افتادم و خوره شک به جونم افتاد. همون شب رفتیم مهمونی دوستم توی مهمونی معلوم نبود چه جوری فهمیده بود این شوهر گور به گور من وبلاگنویسه.یواشکی بهم گفت تو چه طوری اجازه میدی شوهرت این چرت و پرتها رو بنویسه و همه بخونن و زنها و دخترها نظر بذارن واسش. وای داشتم به حماقتی که تا حالا در زندگیم کرده بودم فکر میکردم چه اشتباهی کردم اون به سادگی تمام من را گول زده بود و هر غلطی دوست داشت کرده بود. توی راه مثل یه کاراگاه خصوصی ازش پرسیدم میشه منم وبلاگت را بخونم ؟ لبخندی زد و گفت مگه چیه تو که همش توی اینترنتی خوب برو بخون بعد با قیافه کاملا روشنفکر گفت خیلی دوست دارم روی بعضی نوشته هام نظرت رو ببینم.پیش خودم گفتم کور خوندی میرم ببینم اون زنیکه کیه با اون موهای فر فری و با اون قد زرافه اش میاد کامنت میذاره واست.
فردا صبح بدون دیدن خوابهای بد خیانتبار رفتم وبلاگش رو خوندم ولی چیز عجیبی ندیدم . از کامنتها هم چیزی دستگیرم نشد پس کنترل نامحسوس را شروع کردم کی میره کی میاد حتی ساعت کلاسهاش و کار دومش را چک کردم ولی چیزی پیدا نشد که نشد. یه بار که خسته از کار اومده بود و طبق معمول لم داده بود و داشت مجله میخوند در کمال ناشیگری ازش پرسیدم راستی اگه بریم محضر حق حضانت بچه و حق طلاق را به من میدی؟ قیافه اش یهو بهم ریخت مثل یه ببر خشمگین نگاهم کرد و با نفرت گفت هیچکدومش رو بهت نمیدم چون من موقعی که این دو تا حق را بهم دادند نقشه ای نداشتم یه جوون عاشق و احمق بودم ولی تو با نقشه داری پیش میری از این به بعدم هر اتفاقی افتاد مسببش تویی .
تا حالا قیافه اش را اینجوری ندیده بودم انگار میخواست بگه تو منو تحقیر کردی و بهت میفهمونم حقارت یعنی چی.میدونستم اون نقطه واکنشش رو غرورشه.از کار خودم خیلی خجالت کشیده بودم.
مستاصل بودم ولی فایده ای نداشت .دیروز اومد و گفت بریم محضر مهریه ات رو ببخش و حق طلاق رو بهت میدم ولی حضانت رو برو تو خواب ببین . نگاش کردم این غریبه که نفرت ازش میچکید برافروخته غمگین با ابروهای درهم کشیده همسرم نبود من نمیشناختمش این مرد اون مردی که زندگیم از وجودش گرم بود عاشق بود بی توقع بودو همیشه کمی خسته نیست. از رفتن طفره رفتم یاد یکی از دوستام افتادم که به خاطر یه مسئله خیلی ساده زندگیش بهم خورد .مردها بعضی وقتها کارهای احمقانه یا بهتر بگم جبران ناپذیر زیاد میکنن.باید چاره ای داشته باشه
داستان غیر واقعی است .

